قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3689
تاريخ الفي ( فارسى )
محمّد خوارزمشاه و مادرش تركان خاتون و پسران و دختران كه در قلاع مازندران بودند به گوش خوارزمشاه رسيد ، از غصّهء روزگار و شعبدهء فلك كجرفتار جان به حقّ تسليم نمود . « 1 » و سلطان جلال الدّين كه هميشه ملازم ركاب پدر بود بعد از دفن پدر مىخواست كه مانند پدر در زبان خلايق مطعون نباشد كمر جدّ و اجتهاد در ميان بسته چندگاه كوششهاى مردانه نمود و صيت مردى و مردانگى آنچنان پراكنده ساخت كه دوست و دشمن بر او آفرين گفتند . و كيفيّت احوال او را در تواريخ معتبره چنين آوردهاند كه بعد از آنكه سلطان محمّد خوارزمشاه نماند ، پسرش سلطان جلال الدّين - كه فخر آبا بود - از آن جزيره بيرون آمده به قشلاق رسيد و اسبى چند از آن حدود به ايلاغ گرفته مبشّران را به خوارزم فرستاد . در آن وقت در خوارزم از برادران او اوزلاق سلطان ، كه ولىعهد سلطان محمّد خوارزمشاه بود « 2 » ، با برادر ديگر ، كه او را آقسلطان گفتندى ، با جمعى از امرا و اعيان دولت مثل پوچى پهلوان ، خال اوزلاق سلطان ، كه هنوز كودك بود ، مقرّر فرموده بود . در وقت وصول خبر سلطان جلال الدّين ، امرا و اعيان دولت كه بهواسطهء كودكى و ضعف اوزلاق سلطان هريكى به سر خود حاكم بودند ، ميانهء يكديگر مختلف شده جمعى كه سرد و گرم روزگار ديده و تلخ و شيرين ايّام چشيده بودند ، از وصول سلطان جلال الدّين كه جوانى مستعدّ كار بود ، خوشحال و خرّم گشته ، اميدوار گشتند كه به يمن توجّه او ادبار دولت خوارزميّه روى به اقبال نهد . و جمعى ديگر كه از حليهء عقل و كياست عارى بودند بر مركب جهل و حماقت سوار شده از حكومت جلال الدّين متنفّر شده با يكديگر گفتند كه « اگر جلال الدّين پادشاه باشد ما را اعتبارى و وقعى نخواهد بود . بايد كه بنا به فرمودهء خوارزمشاه اوزلاق سلطان نايب مناب او باشد . » القصّه ، آن جماعت « 3 » احمق ، كار به آنجا رسانيدند كه جمعى كثير با يكديگر اتفاق نموده
--> ( 1 ) . مرگ خوارزمشاه در جزيرهء آبسكون در شوّال 617 به علت فشارهاى روحى و ابتلا به بيمارى ذات الجنب اتّفاق افتاد . روزى كه « در جزيره اجل او رسيد ، شمس الدّين محمود بن يلاغ چاوش و مهتر مهتران مقرّب الدّين رئيس فراشان او را شستند ، و چون چيزى براى جامهء مرگ او در دسترس نبود ، شمس الدّين محمود مزبور پيراهن خود را به اين مصرف رساند . . . » - نسوى ، سيرة جلال الدّين ، ص 47 به نقل از اقبال ، تاريخ مغول ، 41 . ( 2 ) . انتصاب اوزلاق سلطان به ولايتعهدى سلطان محمّد مثل انتصاب نظام الملك محمّد صالح به وزارت ، بر خلاف ميل سلطان محمّد و بنابه اصرار تركان خاتون صورت گرفته بود . مادر اوزلاق از قبيلهء تركان خاتون بود . سلطان محمّد ولىعهد را به لقب « ابو المظفّر قطب الدّين » ملقّب گردانيده بود . بنابه روايت نسوى ، سلطان محمّد اندكى پيش از مرگش وصيّتش را به سود جلال الدّين تغيير داد . ( 3 ) . مراد از جماعت « جمعى از اورانيان ، از خويشان تركان خاتون » بودند كه مستعد ترور سلطان جلال الدّين بودند . - روضة الصفا . ابن خلدون نام اين طايفه را « بياوياتى » ضبط كرده است . - العبر ، ج 5 . ص 200 ؛ كه قابل مقايسه است با نام قوم باياؤت .